موقشنگ
دیشب رادینی تا صبح تب داشت و راستینی صبح از سرفه نفسش بالا نمی اومد..
اما تا عصر که یه مقدار داروها اثر کرد.. تعداد سرفه های راستینی کمتر شد و رادینی هم تب نکرد..
بعد ازظهری سه تایی چه خوابی کردیم.. اگر تلفن زنگ نمی زد ۳ ساعتو خوابیده بودیم..
شکر خدایا
رادینی برای اینکه دل باباشو نشکنه این نقاشی رو هم برای باباجان و داداشی کشید و زیرش نوشت:
"پدر و داداشم خیلی مهربان با محبت خوشگل و خیلی خیلی موقشنگ هستند."

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


موقشنگ
