رادين رادين ، تا این لحظه: 23 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

❤رادین عسل مامان❤

تولد رادین گلم

دیشب تولد رادین گلی بود و با خاله ها و مامانی براش یه تولد کوچولو گرفتیم. وقتی رفتیم کیک بگیریم یه کلاه دلقکی بامزه هم برداشت که خیلی بهش میومد.   اولش خاله مرجان دیر اومد و فکر می کردیم نمیاد رادینی کلی پکر شد و گفت بدون خاله تولد مزه نداره.. هر چی گفتم بیا با کیک ازت عکس بگیرم نیومد اما وقتی صدای زنگو شنید مث فنر از جا پرید.. خاله مرجان و دایی علی براش کلی فشفشه و برف شادی و ...از این جور چیزا خریده بودن..خاله منص و عمو مجید هم براش ساعت بن تن و برا راستینی هم یه چیزایی واسه بازی تو حموم گرفته بودن.. مامانی هم برا رادین ترنسفورمر و برا راستینی "الو" گوشی بن تن خریده بود.. اما با این همه زیاد خوشحال نبود.. می گفت تولد را...
26 مرداد 1390

مدال طلای رادین

امروز رادینی در کلاس شنا مدال طلا گرفت..خیلی برای من و شوشو خوشحال کنندست.. امیدوارم همیشه و در همه رشته ها موفق بشه ...
8 مرداد 1390

رادین گلم و کلاسهای تابستونی

رادینی رو باشگاه پیام ثبت نام کردم. ۹:۳۰-۸ بدمینتون...۱۱:۳۰-۱۰ شطرنج و  ۱۳-۱۱:۳۰ شنا... از ۱۴ ها شروع شد اما بخاطر اینکه دیر وقت از ساری برگشتیم از دوشنبه هفته پیش با خودم اوردمش اداره و رسوندمش باشگاه.. بعد از بدمینتون رفتمدنبالش و بردمش سر کلاس شطرنج.. دوباره اومدم سر کار و هنوز چیزی نگذشته.. باید می رفتم دنبالش.. معلم شطرنجش گفت این کلاس پیشرفته است و رادین امتیازا رو نمی دونه و اونم حو صله و وقتشو نداره براش توضیح بده.. خلاصه رادینی رو بردم کلاس شنا.. و برگشتم اداره.. ساعت ۱ رفتم دنبالش و با  هم اومدیم اداره.. تا ۵/۲ که بتونم برم خونه.. پیشم بود و خلاصه برا من روز بسیار سختی بود..   چهارشنبه فقط شنا داشت .. و بیشتر روز...
12 تير 1390

لباس و کفش نو رادین و راستین

شنبه خونه مامان مهمونیه و من دغدغه لباس دارم..   شنبه رفتیم پاساژ کلستان و یه راست رفتیم مغازه آلوین ..رادین گفت که شلوارک نمی پوشه اما من با اصرار دو تا شلوارک دادم بپوشه  ..اما کوتاه نیومد و گفت به هیچ وجه شلوارک نمی پوشه .. فقط تی شرت خوشکلی انتخاب کرد ..  یه شورت جین و یه تی شرت خوشکل هم تن راستین کردم.. وا .. فسقل.. چه ذوقی کرد..فکر نمی کردم بفهمه.. حاضر نبود درش بیاره.. جانم .. بالاخره خرید کردیم و از مغازه اومدیم بیرون.. دم آسانسور شوشو به رادین گفت که برا راستین شلوارک خریدیم.. یهو رادین پرید هوا و گفت منم شلوارک می خوام  خلاصه برگشتیم و همون که دوست داشت رو خریدیم... حالا بچه ها مث همیشه زودتر از ما نو ...
6 تير 1390

ساري

چهارشنبه بعد از اداره وسايلو جمع كرديم.. بچه ها روو برداشتيم و رفتيم ساري..   من و بچه ها عقب نشستيم..راستين كه عادت داره تا صبح وول بخوره و غلت بزنه انقدر غر زد تا خوابش برد.. اما تا مي خواست غلت بزنه بيدار مي شد و گريه ميكرد..خدا رو شكر راديني بيدار بود تا اونجا برامون قصه گفت و حرف زد..تا رسيديم.. نزديكاي ظهر بيدار شديم.. جوجه خريديم و رفتيم ساحل فرح آباد.. خدا رو شكر هوا ابري بود و آفتاب اذيت نمي كرد..راديني تا دم دماي غروب شن بازي كرد و بهش خوش گذشت.. راستين هم شن بازي كرد.. اولش كه رو شنا گذاشتمش قيافش خيلي خنده دار بود ..از اينكه دست و پاهاش كثيف شده بود با لب و دهن كج.. به دست و پاهاش نگا مي كرد و ناراحت بود.. اما بعد از ...
4 تير 1390

رادین ورزشکار

رادین گلم دیروز کلاس کاراته داشت.. از کلاس که برگشت لپاش قرمز مث خون و لباسش خیس خیس بود..خوشحال و خندون بود.. گفت با چن نفر مبارزه کرده و برده بود..مربیش آقای "سن سی" اسمشو برا مسابقات کشوری رد کرده و یه ماه دیگه مسابقه داره..   پسرم عشقم نفسم امیدوارم موفق باشی... ...
1 تير 1390

راديني و زبان كانون

   امروز امتحان زبان کانون رادین عسلی بود. همرو عالي گرفته بود ...به نظر من نحوه تدريسو رفتار معلم رو بچه خيلي تاثير داره.. دو ترم گذشته راديني به زور زبانشو مي خوند و علاقه اي نداشت.. معلمش خانم راشد بود و با اينكه زن بود رفتار با بچه ها رو بلد نبود.. اما اين ترم معلمش آقاي خاچاطوريان خيلي جوون خوبيه.. با بچه ها شو خي مي كنه و كلاس  رو از حالت خشك درآورده .. راديني با ذوق و شوق مي ره تو كلاسش مي شينه و خوب پيشرفتش هم اين ترم عالي بود.. خدا رو شكر     ...
30 خرداد 1390

رادین عسلم

دیروز رادینی از پدرش قول گرفت که با خودش ببردش سر کار.. بخاطر همین امروز صبح زودتر از همه بیدار و سرحال بود..   من زودتر برگشتم خونه .. مامان گفتن که راستین گلم تا بیدار شده دنبال رادینی می گشته .. جانم مامانی.. وقتی رادین عزیزم با بابایش اومد خونه.. راستینی یکلی ذوق کرد.. برا خودش بلند بلند می خندید .. الهی قربون دو تا پسر گلم برم من اینام عکسایی هستن که داداش هنرمندم از رادینی گرفته : ...
9 خرداد 1390

شروع تعطیلات رادین گلم

امروز روز آخر مدرسه رادینم بود. با خودش اسباب بازی برد و ساعت ١٠ اومد خونه.. اما حیف من سر کار بودم و وقتی اومد ندیدمش.. گفت خیلی ناراحت بودن که دیگه خانم عزیزی رو نمی بینن.. معلمشون سر کلاس از تمتم بچه ها خواسته تا یه چیزی بگن و صدای تمام بچه ها رو ضبط کرده .. چه کار قشنگی.. امسال خدا رو شکر مشکلی با درس و مشق رادینی نداشتم.. از لحاظ درسی و اخلاقی تو مدرسه یکی از بهترین ها بود.. خدایا شکرت پسر عزیزم با تمتم وجودم دوستت دارم و به داشتن تو افتخار می کنم   ...
3 خرداد 1390